تبلیغات
::::::::::::::::::::::::پرستوِِِی خسته :::::::::::::::::::::

 

 

 

پرستوی خسته

 

 

 

 

WwW.EshgheAkhar.Myblog.IR

 

 

 

سلام دوستان خوبم

بعد از مدتها و گذشت روزها از اون روزای جوونی و فصل های سر سبز روزگار من حالا دیگه همه چیز تموم شد

همه چیز خیلی دوست داشتم بدونم چرا دنیا اینقدر نامرد شده دیگه از این حرفای تکراری هم خسته شدم اصلا

میدونید چیه از هرچی موجود زنده که تو این کره خاکی وجود داره خسته شدم دلم به حال عمری که گذشت و

خیری به جز درد عاشقی ندیدم خیلی میسوزه چه دنیای بدی چه روزای تلخی ولی بیخیال من این مطلب رو

نوشتم تا به دوستانی که هنوز تجربه کامل رو ندارن فقط یه کلمه بگم با احساسات و دل و روح خودتون بازی نکنید

من نگین رو خیلی دوست داشتم ولی لیاقت عشقش رو نداشتم و خدا هم نخواست به اون برسم وامیدوارم در

کنار هرکی که دوسش داره سالم و خوشبخت به زندگیش برسه منم که ازدواج کردم تا یه مدت پیش از زندگیم کما

بیش راضی بودم ولی الان نه

امیدوارم که شماها از روی احساساتتون هیچ وقت تصمیم نگیرین  .........

دوستت دارم ولی حد اقل به یادم باش . . . . . .

maxim_system@yahoo.com

pbadpa@yahoo.com

hargez nakhaham tavanest to ra az yad khish bebaram


نوشته شده توسط هادی در شنبه 3 اسفند 1387 و ساعت 10:18 ق.ظ


چگونه با  قلبی  شکسته و بی تو از تو بنویسم ...

 وقتی که  یاد تو روح مرا چون زنجیری در جهارمین سال متواری  به اسارت در آورده

وقتی با گذشت ۴ سال حتی چهره ی تو از ذهن من بیرون نرفته

وقتی در اوج تنهائیم به تو می اندیشم ...

و وقتی هر سال عید باز هم به امید گرمی دستان تو چشمانم را برای سال جدید

از اشک پاک میکنم فقط به امید آنکه دیگر این سال سال آخر تنهائی و اسارتم خاهد بود ...

دلم میخواست فریاد میزدم و به تو میگفتم فقط عاشقانه دوستت دارم و حتی فراموش کردن تو و

خاطراتی که با هم داشتیم برایم محال و غیرممکن است

اینکه من باده بنوشم،همه از عشق تو بود
     خرقه ی خشم بپوشم،همه از عشق تو بود
   حال که از میکده بیرونم و از خشم عاری
بی رمق درغم ایام بپوسم همه ازعشق توبود


نوشته شده توسط هادی در جمعه 11 اسفند 1385 و ساعت 11:03 ق.ظ


سلام

سلام به تمام دوستان و عاشقان پرستوی خسته

پرستویی که بعد از این همه خستگی حالا  پراش شکسته

دلش میخواد خیلی زود یه گوشه ای بمیره

بره تو آسمونا دیگه نامرد نبینه

منم که واژه هارو

به همدیگه میدوزم

از غم دوری تو

می سوزم و می سوزم

من پرانتظام

یه انتظار بیرنگ

تو که خودت بهاری

پر طراوت و رنگ

من مثل فصل پائیز

پراز غصه و دردم

برای دیدن تو

هرجایی رو میگردم

منم یه فصل غمگین

تو هم یه فصل شادی

روزهای من چه دلگیر

روزهای تو ٬ بهاری !

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

چقدر اخم بی خودی ؟

دوباره دل برای تو

چه عاشقانه پر کشید

ز پشت این حصارها

چه زیرکانه سر کشید

دوباره میخورد گره

به یک نظر نگاهمان

و خنده ای و بعد از آن

غریبه ای میانمان

دوباره در جواب من

جواب خنده های من

سکوت و اخم میکنی

ولی چرا برای من ...؟

دلم چه ساکت و غریب

دوباره زخم میخورد

ولی ز رو نمیرود

و از تو دل نمیبرد

چقدر اخم بیخودی

برای لحظه ای بخند

دریچه های غصه را

به روی قلب من ببند

بیا و تا نرفته ام

بخند و باش همنفس

وگرنه بی تو میروم

به یک جهان بی قفس.........


نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 10:07 ق.ظ